98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

question_answer مثلا خلوتگاه !

question_answer 121

یه هفته اینترنتا قطع بود

و تو اون یه هفته من خیلی احساس کردم دلم نمیخواد اینجا بمونم

کاش میشد برم

نه واسه همیشه

یه رفتنِ موقت

.

.

.

هوا سرده

خیلی سرد

بوی برف میاد ولی برفی نیست

بوی یخ میاد ولی یخی نیست

 

فقط سرما اومده تا جنب و جوش مولکولامونو بیاره پایین

.

.

.

دیروز با یوسف رفتیم کاشی های آشپزخونه رو هم گرفتیم

پنجشنبه هم رفتیم هود و سینک و گازمونو گرفتیم

 

حس عجیبیه

داریم خونمونو آروم آروم میسازیم

تو این هیری ویری

حس شیرینیه

ولی اینا باعث نمیشه سرمای هوا کم شه

هوا سرده

خیلی سرد.

کلمات کلیدی: یه هفته ,میاد ولی

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 119

من سیستم خاطره نویسیمو اینجوری برنامه ریزی کردم که وقتی یه خاطره ای مینویسم دیگه بهش فکر نمیکنم و سر وقتش نمیرم بخونم تاااااا خاطره ی بعدی

 

بعد که میام خاطره ی جدیدمو بنویسم میرم خاطره قبلیو میخونم و حس و حال اون موقعمو با خاطره قبلی مقایسه میکنم

بعدم از بالا و پایینای زندگی لذت میبرم

هر چند اون لحظه هایی که ناراحت بودم واقعا از ته قلبم غصه میخوردم ولی واقعا زندگی با همین سختیاشه که جالبه

 

الان حالم خوبه ولی تو یه هفته قلبی که گذشت یوسف تب شدید کرد و من 3 روز خونشون بودم ازش مراقبت میکردم

5 شنبه شب که حال یوسف داشت بهتر  میشد فهمیدم خاله نرگس تصادف کرده و پاش شکسته و باید عمل شه

فرداش هم یه روز جمعه خونه داییش جمع شدیم ناهار خوردیم

و باز فرداش یعنی شنبه با یوسف رفتیم بانک و وام ازدواجمونو گرفتیم

ولی اصلا فرصت نشد فکر کنیم که با پولش چی کار کنیم چون دقیقا همون روز مادربزرگش حالش بد شد و ICU بستریش کردن

هنوزم بعد یک هفته حالش بهتر نشده متاسفانه

 

 

 

 

 

حالا از همه اینا بگذریم من یه مدت کوتاه واتسپمو بستم و امروز دوباره بازش کردم و دیدم مینا واسم یه فیلم فرستاده از وقتی که اومده بود ایران و با هم تو خیابون جمهوری قدم میزدیم

 

خیلی خیلی خیلی دلم واسش تنگ شد

اگه اینجارو میخونی بدون خیلی خری و واقعا دام میخواد دوباره برگردی ایران تا با هم با نبرد سلحشور یاران بخونیم و بریم خیابون گردی و تا نزدیکی تصادف با ماشین بریم و برگردیم

شام بیای خونمون و واست کباب سفارش بدم

 

 

ولی فکر کنم سری بعدی که بتونی بیای ایران من رفته باشم سر خونه زندگیم :)))))

بیا شوهرمو ببین

مطمئنم ازش خوشت میاد :)))))))))

خوشتم نیومد مهم نیست چون اونی که باید خوشش میومد خوشش اومده :)))))))))))))))))

 

عزت زیاد

کلمات کلیدی: خاطره ,یه ,فکر ,واقعا ,یوسف ,روز ,با هم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 1

قرار نیست که همیشه شاد باشیم

اصن زندگی به همین بالا و پایین شدناشه

مثل موود الان من که وضعیت پیچیده ای داره

فردا مامان و بابا میرن شمال و من هنوز تصمیم نگرفتم باهاشون برم یا نرم

 

امروز کابین کار اومد خونمون و قیمت نهایی رو بهمون داد

حالا یه کم مقایسه قیمت کنیم تصمیم میگیریم انجامش بده یا نه

 

دیشبم یوسف خونمون بود و مامان واسش شام پیتزا درست کرده بود

یه کم وضعیت بدی دارم

در موردش امروز با یوسف حرف زدم

میدونستم ناراحت میشه ولی دیگه نمیتونستم تو دلم نگه دارم

الانم زنگ زد و گفت با توجه به حرفایی که زدی فردا بری شمال بهتره تا حال و هوات عوض شه

فکر کنم برم در نهایت

 

چند روزه دارم کابوس های بد در مورد بابا میبینم

خیلی رو اعصابم تاثیر گذاشته

بی نهایت حالمو بد کرده

 

کاش این خوابا تموم شه

 

کاش شمال رفتن فردا حالمو خوب کنه .

کلمات کلیدی: شمال

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 117

میخوام امروز احساسات عاطفیمو بنویسم اینجا

حقیقتش من الان خیلی حجم احساساتم بالاس در واقع هیچ وقت فکر نمیکردم اگه یه روزی ازدواج کنم اینقدر عشق تو قلبم قُل قُل بزنه

نمیدونم چرا ولی اینجور احساسات رو تو روابط دوست دختر دوست بسری فقط تصور میکردم ولی الان که خودمو نگاه میکنم میبینم که نه

هیچ فرقی نداره چون دل همون دله البته ناگفته هم نماند که هنوز وارد فاز جدی زندگی نشدیم ولی خب

کاملا حس میکنم که اون وقتیم که رفتیم سر خونه زندگی واقعیمون بازم حسم همینجوری خواهد بود.

 

 

فردا واسه ماموریت میره مجارستان و شنبه ی هفته ی دیگه برمیگرده

ما هم بس فردا میریم بیجار و بنجشنبه یا جمعه برمیگردیم.

خدارو شکر ما هم میریم سفر وگرنه تو تهران از دلتنگی دق میکردم.

هنوز نرفته دلم واسش تنگ شده! نمیدونم آخرین باری که یه هفته کامل همو ندیدیم کی بود

شاید از وقتی که اومد تو قلبم دیگه هر ۳ ۴ روز یه بار همو میدیدیم.

من عاشقشم

واقعا عاشقشم

خودمم باورم نمیشه 

 

واقعا حس میکنم از تمام اینایی که اومدن تو زندگیم و رفتن ممنونم

بشیمون نیستم از گذشته ولی از الانم خیلی خیلی خیلی خوشحالم

 

من قربونت بشم خدا

باشه؟

کلمات کلیدی: تو ,خیلی ,ولی ,یه ,میکنم ,هم ,تو قلبم ,حس میکنم ,خیلی خیلی

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 116

کلمات خیلی بی رحمن

به ساده ترین شکل ممکن کنار هم قرار میگیرن ولی به بدترین شکل میتونن قلبتو به درد بیارن

تیکه تیکه اش کنن

و بدتر از همه اینکه تا ابد ثبت شده بمونن

لعنت به تکنولوژی که کار کلماتو اینقدر راحت کرد

و همینطور مرسی از تکنولوژی که لااقل این امکانو بهمون داد که بتونیم پاکشون کنیم

 

کاش قلب و ذهنمون هم این قابلیتو داشت

یا کاش میشد امید داشت این قابلیت تو آپدیت نسل های بعدی به سیستم بدنی انسان اضافه میشه

 

کاش کلمات اینقدر خشن نبودن

اصن کاش نبودن

کاش همه چی مثل نقاشی بود

کاش مثل انسان های غار نشین هنوز هم از نقاشی استفاده میکردیم

 

یا کاش مثل ماهی ها حافظه ی هشت ثانیه ای داشتیم

 

انگار که قلبمو گرفتن دارن میچلونن

 

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

لعنت به کلمات

 

 

 

کلمات کلیدی: کلماتلعنت ,هم ,کاش ,مثل ,کلماتلعنت به ,به کلماتلعنت ,تکنولوژی که

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 115

خاطره ی خاصی برای نوشتن ندارم

یعنی خاطره هستا زیادم هست و دقیقا به خاطر همین نمیدونم چیو بنویسم

 

یهو الان باز حس کردم من چقدر یوسف رو دوست دارم :))))

احساس میکنم میتونه خیلی از حساسیت ها و حرص خوردن های الکیمو درست کنه

 

3 شنبه 8 مرداد هشتمین ماه گردمون بود و منو برد یه رستوران فوق العاده جالب و خاص که همه پیش خدمتاش پیرمردای خیلی محترمی بودن و لباس فرم همشون کت سفید و شلوار مشکی بود

 

منوی غذارو که اوردن دیدم قیمتا خیلی بالاس و یه فیله مرغ گفتم بگیرم که 75 تومن بود

نگو خودشم به خاطر دلایلی گوشت قرمز نمیخواست بخوره و همونو میخواست سفترش بده و به زور واسم استیک گرفت :))))

 

قربونش بشم که اینقدر مهربون و ماهه

 

ولی خب پنجشنبه شب اومد خونمون بخوابه و ساعت 10 و نیم خوابش برد و من واقعا ازش ناراحت شدم -___-

 

ولی در کل همه چی خوبه

دیروزم رفتیم به مامان بزرگ که چشمشو عمل کرده سر زدیم و خیلی خوشحال شدن

کلمات کلیدی: خیلی ,به خاطر

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 114

الان که دارم اینو مینویسم 5 روز از مراسم عقدم گذشته

چقدر حس و حالم تو این پست با پست قبلی فرق داره !

تو قبلی هیچ ایده ای نداشتم که مراسم چطور پیش میره ولی الان همه چی گذشته و اون هیجانات و اضطراب ها تموم شده.

 

باید بگم اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر همه چی خوب پیش بره

گرچه تا خود 5 شنبه صبح شدیدا اضطراب داشتم ولی از ظهرش که پیش یوسف بودم و حرف زدیم همه چی کم کم خوب شد.

 

نمیدونم از کدوم حسم بگم الان.

فقط میدونم جای آریا خیلی خالی بود.خیلی زیاد.

 

 

 

خیلی خیلی خوش گذشت و همه چی عالی و بدون نقص پیش رفت

واقعا دست مامان بابا درد نکنه که اینقدر واسم سنگ تموم گذاشتن.

 

 

 

 

امشبم که تولد مامان یوسف بود و رفتیم رستوران

خوش گذشت

خانواده ی جدیدمو خیلی دوست دارم و حتی یک سر سوزن باهاشون احساس غریبی نمیکنم

چی از این بهتر واقعا؟

 

 

خدایا شکرت :)

کلمات کلیدی: چی ,پیش ,خیلی ,الان ,همه چی

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 113

سلام

 

4 روز دیگه مراسم عقدمه ، هنوزم که هنوزه باورم نمیشه

حتی مامان بابامم باورشون نمیشه که به آفرین کوچولوشون داره ازدواج میکنه

دیشب مامان بزرگ و خاله سوسن و خاله نرگس و عمو پرویز اومدن خونمون که همینجوری سر زده باشن و دور هم باشیم

از 4 شنبه هم گفتن میان خونمون بزن بکوب

5 شنبه هم همه از بیجار میان و بعد شام خونه ی ما بزن بکوبه :)

کاش یه روز بتونم یه صدم کارایی که این روزا مامان بابا دارن در حقم میکنن جبران کنم ؛ فقط یه صدم هم بتونم بسمه

 

بعضی وقتا اصن از خودم میپرسم آیا من لیاقت این همه لطف و محبت رو دارم؟

 

خدایا خودت مواظبم باش

تغییر بزرگی پیش رو دارم و اصلا ایده ای در موردش ندارم

شایدم درستش همینه :)))))

 

امیدوارم همه چی عالی پیش بره

 

 

الانم هات داگ با پنیر گودا از شیلا سفارش دادم و منتظرم برسه :))))

ملت آخرین روزای مجردیشونو چی کارا که نمیکنن بعد من چی کار میکنم :)))))

 

کاش تا قبل اینکه زمانش برسه عوض نشم

کاش به جوراب رنگی خریدنام ادامه بدم

به تیپای رنگی زدنام ادامه بدم

 

میترسم بدون اینکه متوجه بشم عوض بشم :(

 

 

ولی الکی حرفای وایب منفی دار نزنم

 

بهترین روز زندگیم به زودی میرسه و من باید از تک تک لحظات الانم لذت ببرم و خوشحال باشم

 

 

 

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

کلمات کلیدی: هم ,روز ,مامان ,یه ,چی ,شنبه هم ,یه صدم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 112

هِلوووووووو

امروز صبح یوسف بهم زنگ زد و گفت پاشو بریم آزمایشگاه که روزای دیگه من وقت ندارم و منم تو اون حالت گیج و منگی خواب و بیداری گفتم باشه و رفتم حاضرشدم.

رسیدیم به آزمایشگاه دیدیم چندتا زوج زودتر از ما هم اومده بودن.

خلاصه منتظر بودیم اسممونو واسه نمونه ادرار گرفتن صدا کنن.

چشمتون روز بد نبینه وقتی ما خنمارو صدا کردن ، من موقع دادن نمونه به مشکل برخوردم و دیدم هیچی نمیاد. خیلی هم تمرکز کردما ولی نتیجه نداشت.

خلاصه پاشدم بهش گفتم خنم من الان نمیتونم و گفت باشه برو چهل دیقه دیگه بیا.

تو این مدت رفتم واکسنمو زدم و با یوسف رفتیم مشاوره ژنتیک و منتظر بودیم کلاس مشاورمون حدود دو ساعت بعدش شروع بشه. توی این مدت من فرصت داشتم برم نمونه بدم ولی کماکان کلیه هام فعال نشده بودن :))))))

یوسف واسم یه شیرکاکائو و یه آیس مانکی گرفت و کازاد بر اون همه لیوان آبی که خورده بودم اینارو هم خوردم وبازم اونقدر فعال نشده بود!!! :||||

دیگه گفتم بریم تا یه تلاشی کنم و با کلی تمرکز و فشار تونستم مینیمم حد مورد نیازرو پر کنم :)))))))

ینی فقط باید همچین اتفاقی میفتاد تا این پروژه ی خسته کننده رو با خنده و مسخره بازی به اتمام میرسوند و خاطره ی جالب ایجاد میکرد.

 

جواب آزمایش اومد و پروندش یه بار واسه همیشه تموم شد و ازش یه خاطره ی شیرین و خنده دار موند.

بعد این کارا رفتیم کافه پیش نگین و کیمیا و کیانا و یه چیزی خوردیم و از اونجا پاشدیم رفتیم خونه عزیز بهش سر زدیم و بعد اونجا هم منو رسوند خونه و دو ساعت بعد رفتیم خونه عمو فرید.

 

خیلی روز پرُبازده و شلوغی بود.

 

 

 

خدایا شکرت

کلمات کلیدی: یه ,هم ,رفتیم ,یوسف ,گفتم ,نمونه ,منتظر بودیم ,این مدت ,دو ساعت ,فعال نشده ,رفتیم خونه

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 145

خب سلام چه خبرا؟ دلم واسه اینجا تنگ شده بودا!! حدود دو هفته پیش جواب کنکور اومد فقط رتبه ها انتخاب رشته هم کردم ولی هیچ ایده ای ندارم کجا قبول میشم کاش دانشگاه تهران قبول بشم :( دندون عقلمو شنبه ی هفته ی پیش کشیدم و تا همین دیروز به شدت درد داشتم خاله مرضیه واسم آمپول زد!!! صبح با شنیدن خبر اعدام نوید افکاری بیدار شدم قیمت دلار 26 هزار تومنو رد کرده طلا هم از 12 میلیون عبور کرده!! و موندم چجوری هنوز داریم نفس میکشیم!!! خدایا خودت کمکمون کن

کلمات کلیدی:

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 142

نمیدونم چرا کمتر مینویسم شاید چون حالم خیلی بهتره وقتایی که بی قرار باشم نوشتنم زیادتر میشه عذاب وجدان دارم که این مدتی رو که گذشت به صورت خاطره ثبت نکردم دو هفته دیگه کنکوره و امیدوارم دیگه عقب نندازنش چون تقریبا آمادم و میخوام زودتر از شرش خلاص بشم! دیروز و امروز هم با یوسف نشستیم تمام اشکالات ریاضیمو حل کردیم و خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم امیدوارم بتونم کنکورو خوب بدم واقعا یه شام خوب میدم به دور و بریام اگه نتیجه ش خوب شه :))))) کاش یه روز بیام اینجا

کلمات کلیدی:

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 140

تو فکرمه برم تو زمینه ی فشن چندتا مدل کیف و لباس بدم به خانمای نیازمندی که خیاطی بلدن ولی کار ندارن تا بدوزن به تعداد مناسبی که رسید پیج اینستاگرام بزنم و شروع کنم به تبلیغ کردن سعی کنم بفروشم خودمم برم کلاس طراحی لباس یا فیلمای آموزشیشو از یوتوب ببینم تا یاد بگیرم از خاله سوسن هم تو زمینه ی خیاطی کمک میگیرم یه عالمه مدل لباسایی رو که مد نظرمه از پینترست دراوردم تا مشابهشو بدم بدوزن تا همونارو بفروشم تا شروع کنم :) واسه شروع یه مدل کیف رو دادم به یکی ببینم

کلمات کلیدی: تو ,مدل ,کنم ,تو زمینه ,مدل کیف ,شروع کنم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 139

هفته پیش 3 شنبه تولد یوسف بود که مامان باباهامونو دعوت کردم چون افطاری هم باید میدادم خیلی خسته شدم واقعا نسبت به مهمونی دفعه ی پیشم صد برابر بیشتر خسته شدم واسه یوسف ساعت خریده بودم خودم که خیلی دوسش دارم :)))) 5 شنبه هفته پیش با مامان بابا رفتم بیجار یوسف چون کار داشت نیومد به خودمون که خیلی خوش گذشت همش اینور اونور بودیم دوشنبه که برگشتیم یوسف اومد دنبالم خیلی خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیدم وای چون واسه شام باید میرفتیم خونه مامان باباش منو از یه خواب

کلمات کلیدی: خیلی ,یوسف ,مامان ,چون ,خسته ,هفته پیش ,خیلی خسته ,خسته شدم ,که خیلی

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 137

عکس‌ها دروغگوترینند مانند عکسی که در جنگل از خود گرفتم درست یادم نمی‌آید چه شد فقط همین بس که باز در یکی از آن روزهایی که من در دوران نامزدیمان به خانه‌یتان آمده بودم تا اوقاتمان را با هم سپری کنیم تو خوابیدی زود هم خوابیدی به یکی از آن خواب‌های عمیقت فرو رفتی که احدی نمیتوانست تو را از آن بیدار کند و من ماندم و خانه‌یتان و پدر و مادرت و کتاب‌های کنکورم چندی نگذشت که پدر و مادرت هم برای کاری رفتند و من ماندم و کتاب‌های وفادارم که همیشه حضور داشتند میدانی

کلمات کلیدی: هم ,از آن ,یکی از ,من ماندم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 136

سلام چقدر اتفاقات عجیبی این چند وقت افتاده عزیز 8 فروردین فوت کرد تو خونه با یوسف داشتیم از صبح فیلم میدیدیم که حاجی بهش اسمس داد و گفت زود بیا خونه ی عزیز متاسفانه عزیز از پیشمون رفت حال همه خیلی بد بود این مدت حال منم خیلی بد بود از نظر جسمی البته تنگی نفس شدید داشتم به حدی که شبا دیگه خوابم نمیبرد برای همین یه روز با یوسف رفتیم بیمارستان ابن سینا که مادرش اونجا عمل داشت و تست کرونا دادم سی تی اسکن هم دادم که طبیعی بود دکتر گفت از اضطرابه و چیز

کلمات کلیدی: عزیز ,با یوسف ,خیلی بد ,بد بود

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer 135

امروز سوم فرورین سال 99 عه اولین پست تو سال جدیده اصلا تحویل سال امسال واسم قشنگ نبود دلم خیلی گرفته بود مهم تر از اون خیلی دلم میخواست اولین عید رو تو خونه ی خودمون باشیم ولی خونه ی یوسف اینا بودیم از شب قبلش اونجا بودیم حالا بگذریم. میخوام رو خودم کار کنم که کمتر حساس باشم سعی کنم گریه نکنم ولی فکر کنم این زود گریه کردنم یه بخش از وجودمه با یه فیلم با یه آهنگ با یه کم دلتنگی زود سرازیر میشن خودم باهاش مشکلی ندارم گریه کردن تنها چیزیه که سریع حالمو

کلمات کلیدی: یه ,سال ,کنم ,با یه

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)